تبليغاتX
حرف های یک پاسور
توی حموم بودم ، که اومد و در زد . گفتم بله ؟ گفت خبر داری چی شده ، استیو جابز امروز مرد !!!

باورم نمی شد ! یاد MacWorld افتادم و Presentation های عجیب و غریبش که دنیا رو تکون می داد . یاد iPhone افتادم و اون همه سر و صدایی که سال ۲۰۰۷ به راه انداخت . یاد iPad افتادم و طوفانی که تمام دنیای تبلت رو با خودش بلند کرد و انداخت کنار زباله های به جا مونده از سال های مختلف تاریخ دنیای IT . یاد حرفش افتادم وقتی که داشت برای دانشجو های فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های آمریکا صحبت می کرد : "وقتی من رو از اپل انداختن بیرون احساس کردم از شرکت خودم اخراج شدم !" . یاد غوغایی افتادم که وقتی - بعد از دوران نقاهتش برای بیماری سرطان - برگشته بود ، به راه انداخت . چه طوری بگم ؟ یاد اون سیب گاز زده ی رنگین کمانی افتادم که دوران بچگی کنار اون کامپیوتر دوست داشتنی خود نمایی می کرد !!!

می خواستم هر چه زود تر از حموم بیام بیرون و باز تاب این فاجعه ی دنیای خلاقیت رو ببینم تا باور کنم که یکی از کسایی که ناخواسته توی زندگی دوستشون داشتم حالا مرده و مثل زمان مرگ ادیسون کل دنیا در تاریکی فرو رفته . و چه قدر برام عجیب بود که دلم برای یک کافر آمریکایی از همین حالا تنگ شده !!!

سافاری رو باز کردم ، اون بالا سمت چت روی آیکون اپل کلیک کردم و سایت اپل باز شد ... و من به تمام معنا پشت صفحه ی واضح ال ای دی میخ کوب شده بودم و به چهره ای نگاه می کردم که دنیا رو تغییر داده بود و حالا با نگاهی متفکرانه به من زل زده بود .

شاید اگر مسلمون هم بود ( یعنی حتی اگر شیعه نبود ! ) براش گریه هم می کردم ! نمی دونم چرا این طوری شده بودم . گفتم شاید به خاطر این هست که اپل دیگه هیچ محصول خوبی رو بعد از رفتن استیو بیرون نمی ده ، ولی دیدم ربطی نداره . گفتم شاید به خاطر اون نگاهی هست که توی صفحه ی مونیتور به من زل زده . یک نگاه به سوی آینده ، ولی دیدم غم من عمیق تره . گفتم شاید به خاطر این هست که از بچگی هر وقت اسم کامپیوتر رو می شنیدم یاد اپل می افتادم . گفتم شاید به خاطر الگویی هست که من از استیو در قسمتی از زندگیم ، ساخته بودم . گفتم شاید به خاطر احساس هم دردی با خانواده اش هست . ولی هیچ کدوم درد من رو توجیه نمی کرد . آخه چم شده ؟! یه کسی که من نه دیدمش نه می شناسمش و نه حتی هم کیش منه از این دنیا رفته ، حتی شاید خیلی جاها شرکتش علیه کشور من کار کرده ، پس من چه مرگمه ؟! ... و صدای سکوت وادارم کرد که روی عکسش کلیک کنم :

نمی دونم چرا ولی وقتی فکرش رو می کنم می بینم یه جورایی احساسم شبیه اون موقعی بود ، که دامبلدور توی کتاب هری پاتر مرد !!! یه حس سنگینی ، حس این که ای کاش من هم می تونستم وقتی مردم این قدر بزرگ باشم . این قدر که کسی برام گریه کنه . این قدر که زود فراموش نشم ، این قدر که دنیا تکون بخوره . این قدر که ... . و فهمیدم چرا این احساس رو پیدا کردم ، شاید وبلاگم تنها جایی بود که توش می تونستم چنین احساسی بکنم و از اون لذت ببرم ، ولی ... .

مدت هاست که می خوام برای همیشه برم ، مدت هاست که دستم به قلم نمی ره . مدت هاست که تلاش می کنم دوباره شروع کنم ، همون طور که استیو تلاش کرد ، ولی نمی تونم . مدت هاست که خط خط پست آخرم رو توی بند بند ذهنم مرور می کنم . مدت هاست که قلمم رو روی صفحه ی سفید بلاگفا سایش می دم تا شاید در نهایت از این مرمرین سنگ ، یک طاووس زیبا بیرون بیاد ، ولی همه اش سنگ های پودر شده ست که کنارم ، روی هم تلنبار می شه . از وقتی که 89/5/7 برای اولین بار رفتم و در آبان همون سال برگشتم ، هر بار وجودم توی این وبلاگ تکه تکه تر می شه . تمام تلاش من برای زنده کردن دوباره ی ستتر بی فایده بود . ستتر مرده برای همیشه . برگشتنم و تلاشم برای بازگشت به دنیای ستتر دقیقا مثل این بود که استیو جابز بخواد از قبر بیاد بیرون ، دیگه هیچ کس توی دنیا نمی تونه اون رو به عنوان جابز قدیم قبول کنه ، همه اون رو به دید یک شخص دیگه نگاه می کنن . پس این جاست که انسان نه می تونه به دنیای خوب گذشته ی خودش بر گرده و هم این که خیلی چیز های دیگه مثل شخصیت و بزرگیش رو در این راه از دست می ده . و روز به روز بیشتر از چشم دیگران میفته .

ادامه دادن این وب برای من یاد آور خاطرات تلخی از زندگیم هست که هر بار اون ها رو مزه مزه می کنم به اندازه ی یک ماه مریض می شم . ادامه دادن این وب برای من یاد آور گذشته ای هست که در اون مثل استیو جابز بزرگ و عزیز بودم و اگر کمی جلو تر بیام یاد آور دنیای زامبی شکل بعد از برگشتنم هست ! ادامه ی این وب برای من ، به معنی دور شدن از راه خوب بودن هست .

زمانی این جا برای من فقط نماد خوبی هام بود ، فقط نماد چیز هایی که ارزش مند بودن برام . اما الان حتی نیمه ی خطرناکی به زندگی من اضافه کرده که من رو روز به روز ، نا خواسته از چیزی که دوست داشتم دور و دور تر می کنه . بهتر بگم : این جا برای من مثل زنجیری شده که پام رو بسته .

دیگه وقتی که به این وبلاگ میام خوبی ها به یادم نمیاد ، بلکه تمام تلخی ها و سختی هایی یادم میاد که در دوران بودن در این جا متحمل شدم . دیگه وقتی این جا میام احساس آرامش نمی کنم ، بلکه احساس خطر تمام وجودم رو می گیره . احساس این که دیگه نمی تونم با دیگران تعامل داشته باشم . احساس این که دیگه نمی تونم مثل استیو محبوب باشم . احساس این که توی این جمع زیادی هستم . احساس غرور کاذب که تو هم برای خودت کسی هستی . احساس این که دیگران من رو درک نمی کنن . احساس حسادت نسبت به وبلاگ دیگران که چرا بازدید کننده دارن و من ندارم . احساس پشیمونی که چرا ستتر مرد و نتونست اون هم الان جایی در بین دیگران داشته باشه . احساس این که می خوام خودم رو به زور به دیگران غالب کنم . احساس این که تمام پیش بینی هام در مورد والیبال فقط از روی خود خواهی و خود برتر بینی هست ، نه از روی واقعیت . و هزاران صفت و احساس بد و کاملا متناقض که دست به دست هم می دن و من رو از درون می خورن .

دیگه از اون کسی که دوست داشت روزی مثل استیو جابز باشه ، اثری توی این وبلاگ نمی بینم . دیگه از کسی که توی کار هاش کم کم داشت روحیه پیدا می کرد و هر جا کم میاورد که من نمی تونم ، این وبلاگ رو برای خودش مثال می زد ، اثری نمی بینم . از اون آدم فقط یک انسان ضعیف و سست عنصر باقی مونده که توی تمام کار ها کم میاره . این بود که به خودم گفتم ، نذار تنها موفقیتت در طول زندگیت جلوی چشم هات نابود بشه و از بین بره . برو قبل از این که خیلی دیر بشه ... ! زود باش ، زود برو قبل از این که تمام خاطرات خوبت رو ( اگر چیزی باقی مونده باشه ) در ذهن دیگران خراب کنی . برو قبل از این که ، این آدم بد تر که در وبلاگت داره رشد می کنه ، تمام وجودت رو فرا بگیره . برو قبل از این که بر خلاف استیو حتی یک نفر هم نباشه که ذره ای از رفتنت ناراحت بشه . و من با وجود این که هنوز نمی دونم آیا دیر شده یا نه ، بار و توشه ام رو روی کولم می ذارم و فرار می کنم ، از حقیقتی به اسم زامبی ستتر !!! و یاد رمان فرانک اشتاین می افتم و پایان وحشتناکش . فقط حیف که دوباره نتونستم پیداش کنم تا برای بار دوم بخونمش ...

خلاصه حلالم کنید به خاطر تمام چیز هایی که شایسته اش نبودم و خودم رو شایسته اش نشون دادم و برای تمام چیز هایی که سزاوارش بودم و خودم رو نا سزاوار نشون دادم . حلالم کنید به خاطر تمام حرف هایی که پشت سر و جلوی روتون گفتم و ناراحتتون کردم . حلالم کنید اگر قصوری در انجام وظایفم کردم . حلالم کنید اگر کاری که می تونستم انجام بدم رو به هر دلیلی از انجام دادنش سر باز زدم . حلالم کنید اگر خودم رو چیز دیگه ای جلوه دادم که نبودم . در کل حلالم کنید اگر نتونستم انسان باشم ... !

...

خیلی برام جالبه که رفتن من هم زمان شد با مرگ استیو جابز ، کسی که دنیا بهش افتخار می کنه . نمی دونم ، شاید اگر رفتم و تونستم خودم رو از این زلزله ی درونیم نجات بدم ، یک روز عکسی رو با این شکل ببینید که روی صفحه ی اول Manili Inc خودنمایی می کنه :

من محمد امین نیلی ، ۱۹ سال دارم ...

خداحافظ برای همیشه :)

پ.ن : به هیچ عنوان اگر می خواید نظر بذارید خصوصی نباشه ، چون با روش های خودم تا فردا شب وبلاگ رو می بندم طوری که خودم هم دسترسی نداشته باشم !!!




+ نوشته شده توسط Setter در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 و ساعت 21:0 |
آتش زیر خاکستر را چنین فوتی باید ، تا شعله ور گردد !

سلام دوستان .

شاید بعد از مدت ها روضه خودن مزه ی یک آپ فنی بیشتر از باقی مواقع زیر دندون بمونه ! پس امروز ، یا بهتر بگم امشب می خوام در مورد یک مسئله ی نسبتن جدید در والیبال امروز براتون بنویسم ، چیزی به اسم موج سوم !

همون طور که اهل علم و فرهنگ و صد البته از نوع والیبالی اطلاع دارند ، به حرکت پاپیت ، موج دوم هم گفته می شه . دلیل این مسئله هم اینه که ، اگر بخواید حرکت بازیکن سرعتی زن رو موج اول در نظر بگیرید ، وقتی سرعتی زن رو به پایین حرکت می کنه نوبت به موج دوم می رسه و اون کسی نیست جز پایپ زن که از منطقه ی ۶ تازه تیک آف کرده و در حال اوج گرفتنه . شاید مهم ترین عاملی که باعث شده این حرکت تا حدی دفاع رو فریب بده دقیقن این توانایی پشت سر هم بودن دو موج هست . در واقع بهتره این طور بگم که هر چی فاصله ی دو قله ی موج کم تر باشه ( یا به قول اهل فیزیک و به اصطلاح درست تر ، دوره ی موج پایین تر باشه )‌توانایی حرکت در فریب دفاع بیشتر می شه .

حالا تصور کنید که ما یک موج دیگه هم به این دو موج اضافه کنیم و برای یک حر کت ترکیبی از چیزی به اسم موج سوم استفاده کنیم . در این جا دو مشکل داریم : ۱. چی کار کنیم که از بر خورد بازی کن ها با هم جلو گیری بشه ؟ ۲. چی کنیم که حرکت هماهنگی خودش رو از دست نده و در عین حال زمان هم در کمترین حالت ممکن صورت بگیره ؟

خوب حالا به ترتیب میام و سوال ها رو جواب می دم :

ج ۱ . برای جواب دادن به این سوال اول باید ببینیم ( با رعایت کپی لفت از جناب محتشمیان !‌)‌مهاجم حقیقی کیه ؟ کیییییییییه ؟ ...

شخصن پیشنهادم اینه که بازی کن منطقه ی ۶ به خاطر تسلط زیادی که روی محل حرکت داره هم چنان می تونه بهترین گزینه باشه . خوب حالا که مهاجم حقیقی مشخص شد نوبت به طراحی حرکت می رسه :

اول انتخاب می کنیم که حرکت سرعتی زن باید چه طور باشه که در نهایت مقابل ما فرود بیاد . بعد راستای حرکت موج دوم رو که از یکی از مناطق ۲ تا ۴ انتخاب می شه باید مشخص کنیم . باید نحوه ی حرکت این بازی کن طوری باشه که راستای حرکتش ، راستای حرکت سرعتی زن رو قطع کنه و درست پشت سر ما فرود بیاد . و حالا نوبت به موج سوم می رسه که بلافاصله بعد از موج دوم حرکتش رو شروع می کنه . فکر کنم حالا مشخص تر باشه که چرا اصرار داشتم که پایپ زن مهاجم حقیقی باشه ، چون اگر از منطقه ی ۶ به عنوان موج دوم استفاده کنیم ، چون نمی تونه بیاد و کنار ستتر قرار بگیره احتمال برخورد بین موج ۲ و ۳ زیاد می شه . یک نکته رو نباید فراموش کرد و اون اینه که باید تمام بازی کن ها مقابل ستتر بپرن و محلی که توپ رو می زنن روی خطی عموی بر تور باشه .

حالا برای این که تمام این مزخرفات رو خلاصه کنم ، شکل زیر رو تقدیم می کنم :

در شکل ، نقاط a ,b, c به ترتیب نماد اسپایکر بلند زن منطقه ی ۴ ، پایپ زن منطقه ی ۶ و کوتاه زن هستند . نقاط a2 ,b2 ,c2 به تر تیب نمایانگر محل نهایی حرکت بلند زن ، پایپ زن و سرعتی زن هستند . نقطه ی آبی محل قرار گیری ستتر است که البته در ادامه خواهیم دید که چندان هم درست نیست ، بلکه باید دقیقن روبه روی نقاط سبز باشد . نقاط سبز شکل نیز به ترتیب از راست به چپ محل اسپایک کوتاه زن ، بلند زن و پایپ زن است که در این جا حرکت نهایی رو پایپ زن انجام می دهد .

یک نکته رو لازم می دونم این جا بگم و اون هم اینه که برای به هم ریختن تمرکز بازی کن های حریف می شه جای اسپایکر و پایپ زن رو عوض کرد با این تفاوت که اسپایکر می تونه حتی از منطقه ی جلو اسپایکش رو بزنه !!!

اما بریم سراغ سوال بعد :

ج ۲. قسمت دوم دقیقن جایی هست که ستتر نقش خودش رو ایفا می کنه :

این که تاکید داشتم ستتر حتمن باید رو به روی محل اسپایک بازی کن ها ( خط واصل بین نقاط سبز ) باشه اینه که در این حالت ستتر می تونه با پشت به تور پاس دادن هم بازی کن های خودش رو خوب ببینه و هم تسلط خیلی خوبی روی پنجه اش داشته باشه ( از بغل پاس تیز دادن خیلی سخت تره تا از رو به رو ! ) . حالا نوبت ستتره که با بیشترین مکثی که توی حرکت پنچه اش می ده صبر کنه تا موج سوم از راه برسه ! به این معنی که حتا شده تا حد ممکن بازو هاش رو هم خم کنه ، مچش رو هم جمع کنه و در آخرین لحظه ی ممکن که دیگه هیچ راهی نداشت تا حد امکان یک پاس کوتاه بده . این جاست که بر قراری توازن بین زمان حرکت ها خودش یک هنره ( دقیقن مثل رابطه ی افزایش سرعت سی پی یو و پیشرفت تکنالاجی !!! اگر خواستید بگید تا دبطش رو توضیح بدم !!! ) .

خوب این هم از جلسه امروز ، امیدوارم که به دردتون خورده باشه و بتونید ازش استفاده کنید ( هر چند که خیلی بعید می دونم !!! ) .

موفق باشید .




+ نوشته شده توسط Setter در شنبه نهم مهر 1390 و ساعت 23:23 |
اولش هر چی اصرار می کرد قبول نمی کردم . می گفتم حال و حوصله ی بازی ها رو ندارم . بابا از تلویزیون که کیفیت تصویر هم بهتره بشین ببین دیگه ! چه کاری بکوبیم از این سر شهر بریم اون سر شهر ؟! که چی بشه ؟! مثلا بگیم کلی غیرت ملی داریم ؟! نترس بقیه می رن و این حرف رو می زنن . البته این ها رو بهش نگفتم ، توی دلم با خودم مرور کردم .

بعد که نشستم و در بادی عمل این مسئله رو از زوایا و خفایای گوناگون بررسی کردم و و در تمام صیغه های ماضی و مضارع فعلم رو حلاجی کردم ، به این نتیجه رسیدم که چندان هم بی راه نمی گه این رفیق مرافق و این عزیز موافق . در نتیجه بهش گفتم باشه قبوله بریم که من می خوام دوباره عشقم رو از نزدیک ببینم که احتمال زیاد می دم توی این بازی ها هم اومده باشه . و حالا نوبت این دوست عزیز ما بود که برای دوست عزیزش ( که بنده باشم ) ناز کنه !!! و این جا بود که فهمیدم جناب حضرت آقای حافظ پر بی راه هم نمی گه که : میان عاشق معشوق ، فرق بسیار است        چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید

خلاصه ی کلام این که راه افتادیم و به پیشنهاد این رفیق شفیق با مترو رفتیم استادیوم آزادی و اون هم از نوع ۱۲۰۰۰ هزار نفری که فکر می کنم گنجایشش در کشوری مثل ایران در حالت over (!)‌به حدود ۱۵۰۰۰ نفر هم می رسه . البته این ها از نوادری هست که فقط توی کشور ما مشاهده می شه ( مثل قضیه ی بلیت فروشی که اون هم فقط توی کشور ماست که مسابقات حساس و پر تماشاچی ، بدون بلیت فروشی صورت می گیره ) !!! البته لازم به ذکره که برای دیدن بازی ساعت ۴ که بین کره و آستریلیا ، باز هم به پیشنهاد این دوستم ساعت ۱ راه افتادیم که ای کاش نمی افتادیم !!!

مترو هم که مثل همیشه افتضاح بود . البته از انصاف نگذریم ، برای منی که تا حالا سوار متروی کرج نشده بودم ، دیدن یک متروی دو طبقه خیلی جالب بود . به خصوص این که فاصله ی صندلی ها اینقدر کم هست که دو نفر عملن صورت به صورت هم دیگه هستند ! به هر حال از این قسمتش هم بگذریم و بریم سراغ داخل ورزشگاه ...

صدای بلند گو ها به حدی زیاد بود که من تا امروز صبح گوش هام سوت می کشید ! واقعن اون قهرمانانی که توی جنگ حق علیه باطل ۸ سال تموم این صدا ها رو تحمل کردند ، چه استقامتی داشتند ؟! من یکی که حتی ۴ ساعت هم نتونستم این صدا ها رو تحمل کنم ...

ملت هم بی کار و الاف مثل ما از ساعت ۳ و ربع تشریف آورده بودند داخل سالن و از همون ساعت ایران رو تشویق می کردند ، حالا این که ایران چه ربطی به کره یا آستریلیا داره بنده ی حقیر هم هنوز به نتیجه نرسیدم ! بی خیال ، غیرت ملی که این حرف ها حالیش نمی شه ! حالا من هی به این رفیق مرافق می گم دیدی زود اومدیم ؟ اون هم هی می گه نه ! البته یه جورایی حق داره ، برای دیدن بازی کره خوب اومدیم ، اما من نمی دونم ملت که فقط می خوان بازی ایران رو ببینم چرا این قدر زود تشریفشون رو آوردن که موجب آزردگی خاطر ما هم بشه اون بوق هاشون ؟! هان راستی یادم رفته بود غیرت ملی رو ...

بازی کره و آسریلیا که شروع شد همه شروع کردن تشویق آستریلیا ! حالا چرا ؟! منم نمی دونم ! ما دو تا هم که از قبل می دونستیم کره یه تیم فوق العاده فنیه و بازی هاش بی تعرف قشنگه کره رو تشویق می کردیم . اتفاقن سر همین قضیه دو نفر هم به ما گیر دادن که دوست گلم از یکیشون پرسید : شما چرا طرفدار آستریلیا هستید ؟! ...

کره واقعن یک تیم فنی و تاکتیکی بود . من شاید بیش از سه سال بود که در سطح آسیا یک تیم ندیده بودم که به این سبک بازی کنه . شاید اگر پارک به جای کیم از یک بازی کن دیگه استفاده می کرد ، و این تیم تحت تاثیر جو وحشتناک سالن قرار نمی گرفت ( به علت کم سنی تیم ) ، به قول والیبالی ها ایران رو مثل ترقه ( ۳-۰ ) می بردن . هم چنان که هولیو ولاسکو هم گفته بود جنگ اصلی تیمش با لیبروی کره بود که واقعا نابغه بود و در سطح آسیا شاید ظریف و این بازیکن با یک اختلاف وحشتناک از تمام بازی کن ها جلو تر باشند ( البته در دریافت ) . این که کدوم یکی بهتره ، واقعا انتخاب سختیه و من امیدوارم که بهترین لیبرو شدن ظریف ( بر خلاف امیر حسینی و کمالوند ) بدون کوچکترین پارتی بازی انجام شده باشه .

ستتر کره بر خلاف سن کمش واقعا نابغه بود ، و البته باید اعتراف کرد که امکانات خوبی هم در اختیار داشت که از جمله ی اونا می شه به شماره ی ۴ اشاره کرد که امتیاز آورترین بازیکن شد ( انصافن پایپ های این بابا (!)‌با پایپ های فاینال لیگ جهانی امسال قابل مقایسه است ! ) . کلن اگر بخوام بحث رو جمع کنم در وصف تیم کره همین بس که در هر ست حد اقل ۵ تا پایپ می زدم که والیبالیست ها می دونن یعنی چی ، اما اگر بخوام برای غیر والیبالی ها هم توضیح بدم همین کافیه که برزیل زمان ریکاردو ، شاید ( تازه شاید ) چنین رکوردی رو داشت !!! و بذارید از باقی ویژگی های این تیم فاکتور بگیرم ...

همین عوامل باعث شد که وقتی همراه عزیزم و یک نفر دیگه گفتند این بازی ۵ سته می شه من تقریبا یقین داشته باشم ، با این که کره عقبه ولی بازی ۳-۱ به نفعش به پایان می رسه .

اما بریم سراغ بازی ایران و چین :

چی بگم که وقتی یاد این بازی میفتم ، احساس می کنم جا داره به عنوان یه میزبان آب بشم و برم توی زمین ! من کاری به این ندارم که فدراسیون جهانی با ما سر مسابقات انتخابی لیگ جهانی چه کرد و چین در میزبانیش چه طور از ایران پذیرایی کرد . من به هیچ کدوم از این ها کاری ندارم . من به این کار دارم که ما که همه اش حرف از مهمان نوازی هامون می زنیم چرا باید یک تیم مهمان رو سوسک خطاب کنیم ، تازه اون هم نه از طرف مردم بلکه از طرف کسی که مسئولین فدراسیون بلندگو های پر صدای سالن رو در اختیارش قرار دادن ؟! من به این کار دارم که ما چرا باید موقع  سرویس حریفمون ، از نور لیزری که بر روی سر و صورتش انداخته می شه استفاده کنیم ؟! من به این کار دارم که ما چرا باید با توهین به تیم حریف مون تیم خودمون رو بزرگ کنیم ؟! من به این کار دارم که چرا باید بازی کن های چین تایپه رو به اشتباه چینی بگیریم و این بی چاره های از همه جا بی خبر رو هو کنیم طوری که به معنای حقیقی کلمه چشم هاشون ۴ تا بشه و ما رو نگاه کنن ؟! من به این کار دارم که چرا باید باد کنک های روی دیوار ها رو بالا بکشیم و بترکونیم تا یه صدایی درست بشه ؟! آنالایزور های چین به فرهنگ ما می خندیدند ! شاید خودشون بی فرهنگ ترین ملت دنیا باشن ، اما حد اقل ادعای ما رو ندارن !!! یاد انتقاد مربی آستریلیا از میزبانی ایران افتادم ، بی چاره اگر تیمش با ایران بازی داشت دیگه چی می گفت ؟!!! بگذریم ...

به محض این که اومدن توی زمین شناختمش ، فکر نمی کردم که باشه ولی تا دیدمش گفتم خودشه . ۳ سال پیش توی مسابقات جوانان دیدمش ، اون موقع اوجوبه ای بود که نگو و نپرس . شماره اش رو عوض کرده بود ، فکر کنم از ۲ به ۱۵ تغییر داده بود . شاید جزو معدود کسایی بود که از جوانان چین به ترکیب فیکس بزرگسالان رفتند . شاید هم تنها کسی که چنین ویژگی ای داشت ! اون کسی نبود جز LI R. M :

و من هنوز هم نفهمیدم چرا توی اون مسابقات با وجود چنین نابغه ای سال افزون بهترین ستتر شد ؟! البته بماند که ایشون اومد بزرگسالان و سال افزون کوچولو هنوز جوانان پاس می ده !!!

گفتم شاید افت کرده باشه ، ولی وقتی دیدم که توی ترکیب اصلی هست ، به این نتیجه رسیدم که هنوز خود خودشه !

بازی شروع شد ...

پاس اول رو که بریده داد گفتم تغییر که نکرده که هیچ کلی هم بهتر شد . پاس بعدی رو که بی دفاع داد هر دوی ما ( من و رفیق مرافقم ) رفتیم تو نخ این ستتره . خلاصه که یک ست رو مثل ترقه از ایران گرفتند .

ست دوم که شروع گشت امتیازات منفی چین لحظه به لحظه بیشتر شد . اون تعداد سرویسی که چین زد به اوت فکر کنم معادل یک سال سرویس خراب کردن یه تیم مثل روسیه باشه ! از اون طرف نباید از انصاف گذشت که ایران ( به طور نسبتا شانسی ، چون من دومین بار بود که چنین چیزی رو می دیدم ) خیلی خیلی کم اشتباه عمل کرد .

از طرف دیگه ، ایران در مورد دفاع خوب کار کرد همون طور که سر بازی کره ! بهتره این طوری بگم : اسپایکر های چین به هیچ توپی نه نگفتم ، همه رو ترق زن توی دست دفاع ! هر  چقدر این ستتر بد بخت پاس تک دفاع می داد ، این دوستای دیگه اش همه رو می زدن به اوت و توی دست دفاع . البته از انصاف باز هم نباید گذشت که آنالایز خیلی خوب ایران از تیم چین باعث شد که از ست دوم به بعد ایرانی ها خیلی جا ها تقریبا و به طور نیم چه ، نقشه های ستتر رو تشخیص بدن و دفاع کنن .

در این جا جا داره از دو عزیز سفر نکرده یاد کنم به نام های مهدی مهدوی و امیر غفور . واقعن جزو معدود کار های مثبت ولاسکو در این مسابقات بود . چون باقیش در شرایطی نبود که بتونه تاثیر خاصی بذاره . از ست دوم وقتی این دو تا اومدن توی زمین ، به حدی بازی عوض شد که خود من هم باور نمی کردم . به خصوص این که غفور روزش بود و بعضی حرکات که کاملا ازش بعید بود رو انجام داد ! مثل اولین اسپایکی که از منطقه ی ۲ زد . و من کم کم دارم به این نتیجه می رسم که در سنین پایین تر ( بین ۱۹ تا ۲۳  ) سال ، روند سینوسی بازی کن ها خیلی زیاده ، ولی اگر یک روز ، روز خوب بازیکن باشه ، از همه بهتر بازی می کنه بدون این که چیزی جلوش رو بگیره ! از اون طرف هم مهدوی واقعن فوق العاده بود ( البته شاید نسبت به ستتر چین هیچ کار خاصی نکرد ، اما من شک ندارم که اگر حسینی و معروف جای اون ، توی زمین بودن به احتمال زیاد ما می باختیم ! ) . و من گرچه تیمم از ایران باخت ، اما شاد و خوشحالم از این که پیشبینی چندین ماه قبلم در مورد مهدوی کاملن درست از آب در اومد و بالاخره این بازیکن از زیر سایه ی باقی ستتر ها اومد بیرون !

به هر حال هر چی که بود این بازی هم به سود ایران تموم شد و در نهایت جام رو ایرانی ها بالا بردن ...

اما عجیب نکته ی این مسابقات که فقط در دکان بقالی های ایرانی یافت می شه ، اینه که در قسمت مراسم اهدای جوایز اول از بهترین ها شروع کردند !!! حالا اون هم هیچ در بهترین ها اول از ام وی پی شروع کردند !!! و از اون عجیب تر این که کمالوند ام وی پی شد !!! و ما تمام مدت دهانمون باز مونده بود که : چرا ... ؟!

خلاصه پرونده ی این دوره از مسابقات هم بسته شد و به طور خیلی طبیعی (!) ایران از تمام (!) شرایط میزبانی استفاده کرد و برای اولین بار قهرمان این دوره از مسابقات شد . خدا کنه که این جوون های با غیرت سر مسابقات انتخابی المپیک هم با غیرت باشن ، خدا کنه ! فراموش نکنیم که اون جا دیگه شرایط میزبانی نداریم !!!

و من در راه برگشتن به خونه ، به دوست می گفتم : هیچ وقت نباید به میزبان فرصت این رو بدی که از تو جلو بیفته وگرنه باید فاتحه ی برد رو خوند ... !




+ نوشته شده توسط Setter در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 18:31 |
به نام خالق لوح و قلم ...

نگاهم روی نقش و نگار های فرش خانه ی مان ثابت می شود . همیشه به این فکر می کردم که چرا از طرح های اطراف مرکز فرش هیچ راهی به درونش نیست ؟! طرح ها مرکز فرش را محاصره کرده اند ، خسته اش کرده اند اما هیچ راهی به دیوار محکم و مرکب بته جقه ها و اسلیمی های درون مرکز فرش نیست ، و تو گویی هرگز این قلعه را تصرف نتوانند کردن !

تا این که زمان گذشت ، روزی در یک خانه ی دیگر طرح دیگری دیدم که این بار آن کاخ آرزو های من به تسخیر آنانی در آمده بود که نباید . و من در تعجب بودم که چه طور این فرش ساده ی ماشینی که در برابر هم تا های دست بافتش هیچ هم به حساب نمی آید ، توانسته به راحتی هرچه تمام تر این قانون پابرجا و همیشگی را نابود کند و این بار قلعه ی محکم را می دیدم که کمرش شکسته بود و دیوار هایش فرو ریخته ، و دشمن از دو سو مرکز فرش دلم را مورد هجوم قرار می داد ! و یاد سمپادم افتادم ، و دیگر آه ...

سال ها پیش بود ... اما در دفتر خاطرات ذهنم تاریخ دیروز ثبت شده ! کوله ام بر پشت ، با نگاه سنگین پرصلابت وارد سردر خسته ی سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان شدم . مرکزی که شاید از سه سال قبلش به من تعلق داشت ، اما قضا و قدر دست به دست هم داد که من در آن نباشم ، تا گذر زمان ما دو دوست قدیمی را دوباره به هم برساند .

آن روز ها به خاطر شغل پدرم در تهران نبودیم ، و از نظر من به ناچار و از نظر پدر از روی علاقه دیار تهران را به مقصد یکی از شهرستان های نه چندان دور و نه چندان نزدیک ترک کرده بودیم . و باز هم یاد سردر خسته و تابلوی سفید ، یا شاید سبز کم رنگ کنار آن می افتم که بر کناره ی دامنه ی کوه ، در جایی خارج از شهر نصب شده بود و نام مرکز و نشان ملی سمپاد بر آن خود نمایی می کرد . و من آن روز ها هنوز خیابان های آن اطراف را بلد نبودم .

هنوز جاذبه ی اولیه تالار افتخارات سمپادمان را که آخرین شاهکارش مربوط به دو یا سه دوره بالا تر از ما بود به یا دارم . اما واقعیت این است ، زمانی که ما وارد متجمع شدیم مدت ها بود که مرکز آخرین نفس هایش را می کشید !!! بهتر بگویم ، مثل تابلوی دم در ، پیرش کرده بودند ، خیلی پیر ، خیلی ... !

مدال نقره ی جهانی فیزیک ، مدال برنز کشوری فیزیک ، برگزیده ی جشنواره ی جوان خوارزمی و ... که این ها تنها بخشی از شاهکار های مدرسه در دوران جوانیش بود . و من هنوز آن زیر دریایی آبی رنگ را که بعد از یک قرن کنار سالن خاک خورده اما انگار هنوز خسته نشده بود ، به وضوح تصویر مونیتور رو به رویم به یاد دارم . و به همان وضوح به یاد دارم که نا آشنایان با سمپاد ، چقدر از این نوابغی که از بد زمانه من هرگز ندیدمشان بد می گفتند و چه قدر ما را از آینده ی نسبتا شوم آنان می ترساندند ، غافل از این که سمپاد یعنی ریسک کردن برای رسیدن به هدفی عالی تر ! و این جا است که من یاد مثل معروف شکست ، یتیم است و پیروزی ، هزار مادر دارد ، می افتم .

تالار یا راه رو یا سالن افتخارات - یا هرچیز دیگری که دوست دارید اسمش را بگذارید - ، را که می گذراندیم نوبت به کلاس های پایین می رسید ، که بچه های راهنمایی را در خود جای می داد . و جلو تر از آن پلکانی که شما را به طبقه ی بالا و قسمت دبیرستان می برد . و تو گویی همین جا بود که سال ها خاطره های تلخ و شیرین را در خود جای می داد . تا ما بشنویم و از شنیدنشان لذت ببریم و یا هم پای وجود خارجی خاطره ، اشک حسرت بریزیم که : "یا لیتنی کنت معکم !" . هرگز یادم نمی رود که این همیشه قانون نا نوشته ی مدرسه ی ما بود : هرکس به جایی رسید خودش رسیده ! . و این به این معنا بود که ما مثل مدرسه ی فلان و بهمان غیر انتفاعی هزار مشاور و معلم راهنما و اردو های شب و عید نوروز برای کنکور در مدرسه ماندن و ... نداشتیم . پس اگر کسی از جمعمان نفر ۶۸ کشوری می شد ، یا نفر اول کنکور در هر صورت خودش زحمت کشیده بود ، نه فلان معلم که من را از فلان درس متنفر کرد و نه بهمان مشاور که بیشترین زحمتش دادن برگه های تکثیر شده ی دکتر های پشت میز نشین تهرانی بود . در هر صورت تمام این ها به خودمان تعلق داشت و جو مان که همگی یک رنگ ، برای کنکور و نهایی می خواندیم ، آن هم در دوران فلاکت مدرسه ! و من آن روز ها حسرت روز هایی در دوره های قبل از دوره ی ما را می خوردم که بچه ها یک دل بودند نه یک درس ! یک رنگ بودند ، نه تلاش کننده برای مسخره کردن هم و تحقیر کردن شخصیت یکدیگر . و این ها بود که سطح علمی دوره ی ما را پایین می آورد ، اما باز هم برتری داشتیم نسبت به مدرسه ی کنونی که به جای دو کلاس برای هر پایه سه کلاس دارد !

اما اجازه بدهید از این توصیفات خشک و خسته کننده دست بردارم و به عمق فاجعه و نفسه های آخر این نوجوان پیر بپردازم . بگذارید از لباس های فرم بگویم و دوربین های داخل سالن ! از خط فقر هوش بگویم و خر خوانی های متعددی که به ترغیب موسسات آموزشی از کنکور رانده و از فعالیت علمی مانده ، انجام می شود . چراغ ها را خاموش کنید ، می خواهم ذکر مصیبت را شروع کنم !!!

روزی سمپادی بود و مرز هایش ، روزی ما با هم یکی بودیم . روزی دیوار قلعه ی مان انقدر محکم بود که حتی بمب اتم هم نمی توانست نابودش کند ! روزی سمپادی ، سمپادی بود ، فارغ از استان و محل تحصیلش . اما ... شکست کشتی نجاتمان ، شکست ! و ما ماندیم و طوفان بلا ها که از دو سوی نو حجتیه های روی کار آمده به ما تحمیل می شد و از سوی دیگر دو به هم زنان درون خودمان که ما را بیش از پیش از هم جدا می کردند .

آقای امیر خانی عزیز :

سمپاد آن روزی نابود شد که شهرستان ها را از تهران و اصفهان جدا کردند و سال به سال بچه های شهرستانی در حسرت سمپادی بهتر چنان که حلی بود و اژه ای سوختند . سمپاد آن روزی نابود شد که ما دیگر پرنده غیبی نداشتیم که رتبه ی ۴ کشوری بیاورد و خواهرش که نفر اول کنکور شد ! سمپاد آن روزی نابود شد که شهرستان ها به جای خلاقیت و نو آفرینی به تقلید از نمایشگاه های حلی ، شروع به ساخت نمایشگاه دست آورد های سمپاد کردند . سمپاد آن روزی نابود شد که حلی سهمیه های المپیاد ها را درو می کرد و ما بچه های شهرستان در حسرت یک مهدی فاضلی دیگر می سوختیم که بیاید و نقره ی فیزیک جهانی بگیرد . سمپاد آن روزی نابود شد که اژه ای ها را با انگشت نشان می دادیم و می گفتیم : واو ! این در اژه درس خوانده ! سمپاد روزی نابود شد که ما برای کنکور جان می کندیم و ۲ رقمی منطقه شدن و حلی و اژه ای حرص المپیاد جهانی می زدند و مسابقات ربوکاپ فلان جا و بهمان جا ! و این ها به امکانات ربطی نداشت ، چرا که ما فارغ التحصیلی نداشتیم که به شهر خودش برگردد و پشت میز معلمی بنشیند و با لبخند گرم بگوید :‌" سلام ! من نفر اول کنکور سال ۸۹ هستم ، یا سلام من دارنده ی مدال طلای جهانی ریاضی هستم ، یا سلام من نفر اول جشنواره ی جوان خوارزمی هستم ! ... آیا کمکی از دست ما بر می آید ؟! " . و مدرسه ی ما مجبور شد که برای المپیاد یا از تهران معلم گران بیاورد و یا اصلن نیاورد . غافل از این که همین بیخ گوشمان آقای مهدیزاده مدال طلای نجوم - اگر اشتباه نکنم کشوری - دارد . بلی آقای امیر خانی برای شما حلی ها ، حجه الاسلام و المسلمین یا دکتر ، چیزی به آقای جواد اژه ای اضافه نمی کند ! اما برای ما شهرستانی ها خیلی چیز ها اضافه یا کم می کند ، خیلی چیز ها !

سمپاد وقتی نابود شد که طرحی هزاران بار بهتر از حلی تهران به خوارزمی می رفت و رتبه نمی آورد ، و بچه روز به روز شاکی تر می شدند که آخر تبعیض تا کجا ! و ما غافل از این بودیم که شاید می خواهند خواسته یا نا خواسته ما را از هم جدا کنند . تا بعد ها مثل حمله ی دشمن به فرش آرزو های من با یک پتک ساده دیوار سازمان عریض طویل با آن هم کارنامه ی هم چو نامش درخشان را فرو بریزند ... و ما بایستیم و نظاره کنیم . و من یاد مقاله ام می افتم که برای جشن واره سمپاد نوشته بودم و هرگز چاپ نشد : "سمپاد طفلی افتاده بر سر راه است که هرگز گدایی نمی کند ! " ، و حالا ببین که کار سازمان ما به کجا کشیده که دست گدایی مان حتی به سوی معاون آموزش و پرورش فلان ناحیه هم دراز است ! هنوز هم نمی دانم اشتباه از تفکرم در مورد سمپاد بود یا از مدیر جدید مدرسه که تا پنج نسل این طرف و پنج تای دیگر آن طرفش حتا اسم سمپاد به گوششان نخورده !

یاد سخنی که چند شب پیش در تلویزیون و شبکه ی یک از وزیر محترم اداره ی محترم آموزش و پرورش محترم شنیدم می افتم :

من مدارس سمپادم را با تمام قدرت مجهز می کنم ...

و تو گویی ناخداگاه ذهن من به سمت حیاط مدرسه ی مان می رود که در آخرین بازدیدم وسایل ورزشی پارک ها را در آن گذاشته بودند ، و مدرسه لنگ گرفتن انتقالی آقای رنجبری - یکی از بهترین دبیران دیفرانسیل استان - از ناحیه ی ۳ به ناحیه ی ۴ است !!! انگار تنها چیزی که در این دنیا اهمیت ندارد کیفیت آموزش است ...

سمپاد مرد ! خداحافظ برای همیشه !

پ.ن : دیدم بحث سمپاد داغ شده ، گفتم منم یک درد دلی بکنم ! کامنت گذاری در مورد سمپاد در این پست کاملا آزاده . هر چی خواستید بگید .




+ نوشته شده توسط Setter در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 و ساعت 16:55 |
باید از والیبالی نوشت که برای اولین بار در طول تاریخ افتخارات ملی مدال طلای جهانی در رشته ی های تیمی را گرفت ، و باید از والیبالی گفت که در مسابقات آسیایی رو در روی ابر قدرت ها و صاحبان سبک والیبال در دنیا قرار گرفت و آنان را شکست داد و یا قهرمان شد و یا نایب قهرمان . اما نا بخردان ناخدا ترس به خاک ذلت نشاندندش و بر قبر آن سنگ سیاه گذاشتند ، چنان که بر قبر بیوه زنان پیر می گذارند . و روی نعش نیمه جانش با اسب های تازه نعل بسته ، سم ها تاختند چونان که انگار از مادر نزاد .

باید از ورزشی نوشت که روزی به تعداد انگشت های یک دست طرف دار داشت و با بازی کنان خوش قیافه اش تعداد طرف دارنش به تعداد مو های سر آدم های یک ساختمان به انضمام خرپشته (!)‌ و ما یتعلق به رسید . و چاره نکردند این پتانسیل عظیم را ، آنان که باید کرد ؛ تا امروز بر سر سنگ قبرش بنشینیم و اشک ماتم بریزیم که وا حسرتا ، خودروی ملی از کف والیبال ملی رفت . و مجلس ترحیم بگذاریم و نماینده جمع کنیم و امضا بگیریم و ... . و نوحه خوانان این مرثیه نیک می دانند که درد از همان روزی آغاز شد که سنگ بنای والیبال نهاده شد !

باید از والیبالی نوشت که لیگ برترش با نام صنام آغاز شد و با نام پیکان رونق پیدا کرد و با نام سایپا لبش به خنده باز شد و شاید با نام داماش و گیتی پسند تمام گشت . و جای اتکا و پگاه و گل گوهر و ... خالی ماند تا شاید روزی سواری بر اسب سفید بیاید و جاهای خالی را در عوض این نام های خدوم و پر آوازه ، پر کند ! و نه تنها جایی پر نشد که روز به روز بر خالی شدنش افزوده گشت . تا لاشه خوران کفتار صفت از سمت فوتبال پاک یا نا پاک به مرقد مطهر والیبال طمع کنند و گام به گام به سمت هدف شومشان نزدیک تر شوند !

اما حکایت کوچه باغ گدایی والیبال ما فراتر از حد تصور آنانی است که بتوانند تصور کردن ...

حکایت والیبال ملی ما حکایت چاه کنی است که عاقبت خود در چاه ضلالت فرو افتاد ، و حکایت همان زرگر خائنی است که ناجی خود را به زندان می اندازد ! حکایت والیبال ما حکایت دست مزد های نجومی پیکانی است که بازی کن تیم ملی می خرید و لیگ مان را سال به سال پویا تر می کرد ، تا جایی که اگر از کودک پستان مادر به لب نیز می پرسیدی امسال چه تیمی قهرمان است ؟ بدون هیچ درنگی پاسخ می داد :‌ پیکان همیشه سرفراز ! و این حکایت تا آنجا ادامه پیدا کرد که سایپا اعلام کرد فدراسیون باید دست از تبعیض های بین تیم ها بردارد و این بار سایپا بود که می خواست کوس هجرت بزند . اما شاید سایپا نداشت منت کشان دست به سینه را تا چاکرش شوند ، پس سر جایش نشست تا پیکان قصه ی ما به روند قبلی خود هم چنان ادامه دهد .

تا این که جناب مهندس با تیم عجیب غریبش از راه رسید . نامش امیر بود و کنیه اش عابدینی و گویند که صبح تا به شب به عبادت احد مشغول . اما داماش مثل پیکان چندان در انتخاب بازی کن زیرک نبود . مهندس فکر می کرد که فقط با خرج پول می شود تیم ساخت ، با خرید بازی کن تیم ملی ، می توان قهرمان شد ، و با قهرمان شدن می شود تیم داری کرد . و شاید مورد آخر تفکرش درست بود اما دو مورد اول در عمل نشان داد که زهی خیال خام که مهندس در سر می پروراند . و شاید حسین خان معدنی که مدت ها زیر نظر فلان مربی بزرگ دنیا فعالیت می کرد نمی دانست که رابطه ی بازی نادی با مهدوی مثل رابطه ی گلابی با چاه نفت است - چنان چه در تیم ملی هرگز شاهد هنر نمایی این دو نبودیم ! - ! و هیچ کس توجه نکرد که پیکان دست مزد نجمومی می دهد اما بازی کنان را به زور اسلحه هم که شده با هم هماهنگ می کند . پیکان بازیکن تیم ملی می گیرد اما لااقل چند نفر در تیم هستند که ثانیه های تمرینی شان با هم ، از تعداد مرغان آسمان بیشتر باشد ! و ...

داماش که از این چهارم شدن مست شده بود ، شاد و خوشحال فکر کرد که امسال یک بد شانسی کوچک باعث شده که نتواند جام را تصاحب کند . پس این بار باید تمام بازی کنان تیم ملی را جمع می کرد تا بتوانند با هم کار کنند . اصلا چه خیالی است ؟! کلا تیم ملی و کادر فنی اش را جمع می کنیم تا به چشمان خودمان موفقیت را ببینیم . اما این کار را چه طور باید کرد ؟! راه حل این جاست ، پول مفت بی زبان و بدون پشتوانه ! پولی که فقط جلوی پای صاحبش را نشانه رفته و نماد ورزش دوستی یک کارخانه ی عریض و شاید طویل به نام داماش گیلان است ، که بعد از این همه مدت من حقیر هنوز نفهمیده ام مگر آب معدنی فروختن چقدر می تواند در آمد داشته باشد که برای یک بازی کن این همه خرج کنی ؟!

و باز هم نفهمیدند که این تیم ملی که به پایش پول ها می ریزند تیم ملی ۳ یا ۴ سال قبل نیست که بازی کن معروفش با مشت ته زمین ژاپن جا خالی بیندازد ، طوری که چشم چشم بادامی ها به قاعده ی توپ تنیس بزرگ شود . یا فرو برنده ی خشمش از پشت خط یک سوم take off بکشد و آن طرف تور پایین بیاید یا توپش را از بین بیست دفاع مثل آب خوردن رد کند . یا طلای نابش پشت سر هم سرویس آن چنانی بزند به جای این که فلان مدل و بهمان مدل ریش بگذارد ! ساختار تیم ملی عوض شده بود و این بازی کنان به قول رئیس محترم بانک محترم مرکزی قیمت کاذب داشتند ! و این بار عابد عابدان دید که این پول کفاف تیم را نمی دهد ، که حتی فروش آب معدنی ها هم به خاطر کیفیت پایینش کم و شرکت صهیونیستی نستله جایگزین داماش و این قماش شده بود . پس رفتند بدون این که کسی بگوید : هوی ! کجا ؟! یا به قول اغیار : آمدند و گندیدند و رفتند !

اما این بار بشنوید از تیم چاه کن ما که شاید با تخفیف ویژه ی ۷۰ درصدی ، ویژه ی ایام وفات ، می توان گفت که دومین سالی بود که واقعا قهرمان لیگ می شد ، بدون این که سهمی نا عادلانه را از خزانه ی مملکت خرج خرید بازی کنان ملی پوش کرده باشد ...

این بار دیگر ، نه فلفلی ، نه قلقلی و نه حتا مرغ زرد کاکلی حاضر نبودند با دست مزد های نجومی دیروز و گدایی امروز برای صنعت محبوب و محجوب خودروی محبوب کشور بازی کنند . اما مشکل تنها همین نبود ! این بار گنده تر از داماش هم در کار بود که تنها محرم این هوش می دانند که چه می کرده و این همه ثروت عجیب و غریب را از کجا آورده است . و شکارچی دیروز این بار طعمه ی حرص آز بنیان سست خود افکنده شده بود ! پس این بار باید ناز می کرد تا شاید خریدارش پیدا شود . و خلاف آمد بخت نگون سایپا ، نازخر پیکان پیدا شد ... و این بود حکایت نه چندان دردناک شکارچی ای که خود شکار گشت !

اما حکایت دردناک والیبال درد کشیده از زخم های شمشیر سپر پیکان و تیغ برنده ی آب معدنی و ... به همین چهار خط دل نوشته ختم نمی شود ! حکایت درد ما حکایت لیگ پویایی است که هر سالش یک تیم قهرمان می شود و یک تیم دیگر نایب قهرمان - سال قبل را بر اساس همان تخفیف نام برده شده فاکتور می گیریم - . حکایت لیگ ما حکایت لیگ پویایی است که به جای بازی کن دادن به تیم ملی از آن بازی کن می گیرد . حکایت لیگ ما حکایت لیگ پویایی است که به ازای چند هفته تمرین تیم ملی ، چند هفته به کلی تعطیل می شود . حکایت لیگ ما حکایت لیگ پویایی است که چپ و راست از این کشور و آن کشور بازی کن می آورد و روی نیم کت بی خاصیتی و بی لیاقتی می نشاند !

و حالا باید از جناب داورزنی خواست که هنوز هم در جلوی دوربین عکاسان بیایند و از همان ژست های زیبای خودشان که ما هدفمان فلان است را بگیرند و یک لبخند زیبا تر هم تحویل بدهند ! چه باک اگر تیم نوجوانان ما با آن لیگ پویایش - که خدا سایه اش را به عنوان پشتوانه از سر تیم بزرگ سالان کم نکند ! - ، با آن صغره های عزیز از مقام قهرمانی صعود تر کرده (!) و به مقام دهمی نایل می شود ؟! چه باک اگر داماش با آن همه سرمایه به والیبال ایران می آید اما سر ... - جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید ! - خودش و وجود قوانین مزخرف ما در والیبال که هر ننه قمری از هر بیابانی و بیغوله ای می تواند بیاید و به لیگ برتر ، ۱ ، یا زیر گروه برود ، و دوباره آن همه سرمایه را که می توانست والیبال را تکان دهد ، خارج می کند ؟! چه باک اگر به جای پیکان فردا هر چلمبه ی (!) دیگری برای رسیدن به خواسته هایش مثل گل قهر ، رویش را از والیبال برگرداند تا به خواسته هایش رسیدگی شود ، و تمام عزت و اقتدار فدراسیون والیبال جمهوری اسلامی ایران زیر سوال برود ؟! نه جناب داورزنی عزیز ! تدابیر پدرانه ی حضرت عالی و باقی برادران جایی برای انتقاد نگذاشته است ... ! شرمنده ام !

خداحافظ والیبال عزیز من ... روی ماهت را از این جا ، از این سوی خروار ها خاک سرد می بوسم ...

پ.ن : عنوان این نوشته از یکی از شاهکار های جناب رضا امیرخانی با عنوان :‌"استعداد های درخشان ، قطعه ی چند ، ردیف چند ؟‌" استخراج شده !

پ.ن :‌ حرف خیلی زیاد است اما : از غرقه ی ما خبر ندارد     آسوده که بر کنار دریاست

پ.ن : با کمال تشکر و احترام ، تقدیم به سرورانی که درخواست این متن را داشتند ، سرکار خانم سونیا و جناب آقای علی .




+ نوشته شده توسط Setter در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 2:3 |


Powered By
BLOGFA.COM